میزند مرغ دلم پر به هوای اشرف چونکه فردوس نباشد به صفای اشرف گویند بهشت، لیک تا دید صفاش از شرم فکند سر بپای اشرف

من خلد ندانم به صفای اشرف فردوس نباشد به صفای اشرف زین پیش هوای جنتم در سر بود زین پس سر ما و خاک پای اشرف

هر دل که درین زمانه درویش ترک از نیش زبان ناکسان، ریش ترک خواهی که مقٰام لی مع الله یابی گامی بنه از من و توئی پیشترک

تا چند رضی به گیر و دارت دارند گیرم بخزان چو نوبهارت دارند بر خیز رضی سنگ گرانی موقوف کاینده و رفته انتظارت دارند

ما را سر و برگ خویش و بیگانه نماند زان افسونهٰا بغیر افسانه نماند دیوانه شدم در غم ویرانهٔ خویش افسوس که ویرانه به دیوانه نماند

صد شکر که یادت همه از یادم برد وین هستی موهوم ز بنیادم برد گفتم که دمی گریه کنم آهم سوخت رفتم که دمی آه کشم بادم برد

در وادی معرفت نه گیر است و نه دار کانجا همه بر هیچ نهٰادند سوار رفتم که زمعرفت زنم دم، گفتا دریا به دهان سگ مگردان مردار

ای آنکه ز عشق تو مرا نیست قرار زین بیش بدست غصه خاطر مسپار بر هر بد و نیک پرتو انداز چو مهر بر ناخوش و خوش گذر تو چون باد بهار

تا در ره عشق پای از سر نشود ایمان با کفر ما برابر نشود تا آینه از آه منور نشود بر روی کسی گشاده این در نشود

از خواری شاگرد و ز فخر استاد صد چاک به جیب هستیم پیش افتاد ز استاد بگشوم آمد اینحرف آزاد فریاد زدانش و ز نادانی داد