رباعیات رضی‌الدین آرتیمانی

رباعیات رضی‌الدین آرتیمانی لیلی خواهی به تربت مجنون شو لؤلؤ خواهی به لجه جیحون شو گفتی که برون شوم بی‌معرفتی با خود چه شوی، برو ز خود بیرون...

ما ناب گلابیم، گل آلود نه‌ایم یا همچو چراغ تیره در دود نه‌ایم با اینهمه بود، غیر نابود نه‌ایم در عین وجود هیچ موجود نه‌ایم

یک کوچه شده‌است خلوت و بازارم یکسان گشته‌است اندک و بسیارم یک ره گشتیم با دو عالم زان رو یکرنگ شده است سبحه و زنارم

بر سر چو کلاه عاشقی افرازم سر بازیها تمام بازی سازم یکذره غم درون، برون ار فکنم غمهای جهان تمام، شادی سازم

چون نام لب تو سرو چالاک بریم رنگ از رخ آب زندگی پاک بریم دادیم بباد بر تمنای تو عُمر مگذار که حسرت تو بر خاک بریم

زاهد مستیم و بی‌ریا میرقصیم نه چون تو به تسبیح و ردا میرقصیم یکذره چو از هوای او خالی نیست چون ذره شدیم ودر هوا میرقصیم

تا کی غم طیلسان و اطلس بخوریم بازیم، کجا طعمه کرکس بخوریم روشن دیدیم روی بی‌رنگی را دیگر به چه رنگ، بازی از کس بخوریم

تا چند بساط شادی و غم گیریم راه و روش مردم عالم گیریم کو زلف مشوشی که در هم پاشیم کو شعلهٔ آتشی که در هم گیریم

چون شعله به هیچ همدمی دم نزدیم کز سوز دل آتشی به عٰالم نزدیم داغ دل خود به هیچکس ننمودیم کارایش روزگار بر هم نزدیم

چون اهل ریا چو ربنا در گیریم درویشی ما بسی که ساغر گیریم گاهی دم خود بسالها، دربازیم گاهی به دمی ملک سکندر گیریم