صد شکر که آشفته سر و دستارم بر گشته ز دوست خلوت و بازارم حاصل که رسیده تا بجائی کارم کزیاد رود اگر بیادش آرم

تا چند زمانی و مکانی باشیم وامانده ز پای کاروانی باشیم آن روز که آب زندگانی می‌ریخت می خواست و بال زندگانی باشیم

با سبحه به چپ و راست ساغر گیریم وز ننگ ریا دین قلندر گیریم چون باد به هر ناخوش و خوش در گذریم چون شعله بهر خار خسی درگیریم

ما دیدن عیش تو مدام انگاریم زهر غم تو لذت کام انگاریم ما آب خضر بی تو حرام انگاریم یا زلف و رخ تو، صبح و شام انگاریم

هر چند که پوشیده ترم، عورترم هر چند که نزدیک‌ترم، دورترم سبحان اللّه در آن جمال از حیرت هر چند که بیننده‌ترم، کورترم

آنی که به فکر در نیائی چکنم؟ از فکر به ذکر در نیایی چکنم نی‌نی غلطم فکر چه و ذکر کدام این معنی گو، اگر نیایی چکنم

تا کی ز جفای چرخ باشم من زار جان خسته و دل شکسته خاطر افکار چشمم بیدار بعکس بختم ایکاش بختم بودی بجای چشمم بیدار

فریاد که سبحه در کفم شد زنار افسوس که یار عاقبت شد اغیار گفتم که بهیچ کار هرگز نایم چیزی نبودکه او نباشد در کار

چون سیل که آخر بنشیند ز خروش در مجلس اهل حال گشتیم خموش گفتم بگوش آنچه نبینند به چشم دیدیم بچشم آنچه نبینند به گوش

گشتیم همه روی زمین را بچراغ مثل فرح آباد ندادند سراغ داغ از فرح آباد چنانست جنان ز اشرف فرح آباد چنان باشد داغ