در سینه ز دست دل جگر تابیهاست در دیده ز تاب سینه بیخوابیهاست ای دیده، بریز خون این دل، که مرا دیریست که با او سر بی‌آبیهاست

با روی تو آفتاب صافی تیره است با لعل لبت شراب صافی تیره است تاریکی آب صافی از سیل نبود در جنب رخ تو آب صافی تیره است

جانا، تو به حسن اگر نلافی پیداست کندر دهنت موی شکافی پیداست ما را دل سخت تو در آیینهٔ نرم مانندهٔ سنگ از آب صافی پیداست

کی دست رسد بدان بلندی که تراست؟ یا فکر به آبی چونی و چندی که تراست؟ خود راز من سبک بهایی چه بود؟ در جنب چنان گران پسندی که تراست؟

جانا، سر زلف تو پراگنده چراست؟ وان حقهٔ لعل خالی از خنده چراست؟ روی تو بکندند، نگوید پدرت در خانه، که: روی پسرم کنده چراست؟

یارب، تو بدین قوت سهلی که مراست وین کوتهی مدت مهلی که مراست حسن عمل از من چه توقع داری؟ با عیب قدیم و ظلم و جهلی که مراست

در کارگه غیب چو نقاش نخست جویندهٔ نقش خویشتن را می‌جست بر لوح وجود نقشها بست و در آن چون روشن گشت نقش آن جزو بشست

این فرع که دیدی همه از اصلی خاست در ذات خود آن اصل نه افزود و نه کاست زان روی دو چشم داد و یک بینی حق تا زان دو نظر کنی یکی بینی راست

دلدار مرا در غم و اندوه بکاست یک روز برم به مهر ننشست و نخاست گفتنم: مگر این عیب ز دل سختی اوست؟ چون می‌بینم جمله ز بدبختی ماست

قدش به درخت سرو می‌ماند راست زلفش به رسن، که پای بند دل ماست دل میل گنه دارد از آن روز که دید کو را رسن از زلف و درخت از بالاست