چون یاد کنم طبع طربناک ترا و آن صورت خوب و سیرت پاک ترا خواهم که: گذر بر سر خاک تو کنم در ساعت و بر سر کنم آن خاک ترا

گر آدمیی دور شو از دمدمها ور گرگ نه‌ای مگر و گرد رمها تا کی ز برای جستن آب رخی؟ از گردن خود فرو نه این مظلمها

هستیم به امید تو چون دوش امشب برآمدنت بسته دل و هوش امشب زان گونه که دوش در دلم بودی تو یارب! که ببینمت در آغوش امشب

ای میل دل من به جهان سوی لبت تنگ آمده دل ز تنگی خوی لبت چون خال تو آخر دل ما چند خورد؟ خون دل خویشتن ز پهلوی لبت

شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت بر آتش غم خنده‌زنان شاد بسوخت من بندهٔ شمعم، که ز بهر دل خلق ببرید ز شیرین و چو فرهاد بسوخت

گر راست روی محرم جان سازندت ور کژ بروی ز دل بیندازندت در حلقهٔ عاشقان چو ابریشم چنگ تا راست نگردی تو بننوازندت

ای احمد دلخسته تو با ما چونی وای تازه گل خّرم رعنا چونی ما بی تو چو پروانه ز بی پروایی ای چشم و چراغ ما تو بی ما چونی

ای جان اثری ز مظهر خاک بجوی ای گوهر پاک گوهر پاک بجوی از سوک حسن مذاق ما پر زهر ست از نوش لبش مایه تریاک بجوی

گر چه به تصور از خود آگاه شوی در هود به غلط مشو که گمراه شوی در چاه غرور اگر بمانی دل را هاروت صفت مقیّد چاه شوی

گر تیر به جانب فلک بگشایی شب خال سیه از رخ مه بربایی از تیر تو خصم تو کمان پشت شود گر پشت کمان خود برو بنمایی