نازکتر از آبی تو نه از آب و گلی از جان و دلی از آنکه در جان و دلی گر کام دل من ندهی از لب خویش بس خون دلم بریزی از من بحلی

ای روشنی دیده بینا چونی ای بلبل خوش لهجه گویا چونی تن های همه فدای تنهایی تو تا در لحد تنگ ، تو تنها چونی

اکنون که وداع می کنی مسکین من دل را به چه انواع دهم تسکین من بر روی نهم روی که هنگام وداع برمه ریزم ز اشک خود پروین من

خود نیست کسی دگر تبهکار چو من جز جامه من کسی سیه کار چو من یا رب تو اگر گناه می آمرزی نبود به جهان گنه کار چو من

ای روضه برون آی رسول ثقلین ای ماه حجاز و آفتاب حرمین پر زهر ببین خلعت زیبای حسن پر خون بنگر کسوت زیبای حسین

جانیست مرا و نیست اندر خور تو غایت ز بر من است و اندر بر تو لطف تو هزار در برویم بگشاد دیگر نروم به هیچ باب از در تو

ای قامت دلکش تو سرمایه سرو سبز است لباس تو چو پیرایه سرو مهتاب شبی چه خوش بود بر لب جوی تنها من و تو نشسته در سایه سرو

ای روضه بگو ابوالبشر آدم کو وای باد که صاحب خاتم کو ای روح بگو که عیسی مریم کو اینها همه رفت خواجه عالم کو

در دست و دوا هست طبیب من کو؟ فریاد رس حال عجیب من کو؟ جودت به تمام مردم شهر رسید انعام چو عام شد نصیب من کو؟

اکنون که نماند مایه حشمت و جاه آمد اجل و گرفت ما را سر راه کردیم دراز پای بر بستر مرگ چون دست تصرف ز تعلق کوتاه