با باد، دلم گفت که بادا بادا با یار بگو و هر چه بادا بادا کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا شب با غم و رنج روز بادا بادا

جز نقش تو در نظر نیامد مارا جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ار چه خوش آید همه را در عهدش حقا که به چشم در نیامد ما را

از عهد و وفا هیچ خبر نیست تو را جز وعده و دم هیچ دگر نیست تو را سازند کمر به دست عشاق به ناز چون است کز این دست کمر نیست تو را

با طبع لطیف از در لطف در آ با نفش غلیظ ز ره جور میا در هیزم و گل تاملی کن که جهان آن را به تبر شکافت و این را به صبا

گفتم که مگر به اتفاق اصحاب در موسم گل ترک کنم باده ناب بلبل ز چمن نعره زنان داد جواب کای بیخبران برگ گل و ترک شراب؟

آمد سحری ندا ز میخانه ما کای رند خراباتی دیوانه ما برخیز که پر کنیم پیمانه ز می زآن پیش که پر کنند پیمانه ما

ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا کاقرار نمایی به خدایی به خدا

ای کودک لشکری که لشکر شکنی تا کی دل ما چو قلب کافر شکنی؟ آن را که تو تازیانه بر سر شکنی به زانکه ببینی و عنان برشکنی

ای مایهٔ درمان نفسی ننشینی تا صورت حال دردمندان بینی گر من به تو فرهاد صفت شیفته‌ام عیبم مکن ای جان که تو بس شیرینی

گر دشمن من به دوستی بگزینی مسکین چه کند با تو به جز مسکینی صد جور بکن که همچنان مطبوعی صد تلخ بگو که همچنان شیرینی