دی دیده به دل گفت که چرا پر خونی؟ ز آن سلسله زلف چرا مجنونی؟ من دیده‌ام از برای او پر خونم آخر تو ندیده‌ای، چرا پر خونی؟

ای دیده پی بلای دل می‌پوئی در آب بلای دل، بلا می‌جوئی خواهی که به اشک دیده دل پاک کنی سودت ندهد که خون به خون می‌شوئی

ای دوست کجائی و کجائی که نئی؟ آخر تو کرائی و کرائی که نئی؟ بیگانگی تو با من افتاد ار نه تو یار کدام آشنایی که نئی؟

چون چشم سیه بناز می‌گردانی بر من غم دل دراز می‌گردانی شوخی است عظیم نرگس بیمارت خوش می‌گردد چو باز می‌گردانی

در معده خالی ندهد مل ذوقی بی ساغر می‌ندارد از گل ذوقی بی برگ و نوای عیش حاصل نشود از برگ گل و نوای بلبل ذوقی

دیدم صنمی خراب و مست افتاده در دست مغان دلربا افتاده از می چو صراحی شده افغان خیزان وانگه چو قدح دست به دست افتاده

ای سکه‌ای از خاک درت بر هر وجه ار سیم رخ تو نیست نازک‌تر وجه از هر چه نسیم سحری می‌آورد جز خاک درت نمی‌نشیند در وجه

چون حال دل من ز غمت گشت تباه آویخت در آن زلف دل آشوب سیاه ز آنسان که در آتش سقر اهل گناه آرند به مار و کژدم از عجز پناه

با منعم خود برون منه پای ز راه عصیان ولی نعم گناهست گناه در منعم خود که او دواتست، چو کلک بگشاد زبان او سیه گشت سیاه

ای بس که شکست و باز بستم توبه فریاد همی کند ز دستم توبه دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر امروز به ساغری شکستم توبه