با مهر رخ تو بیش از ایت تابم نیست وز دست خیالت هم شب خوابم نیست از دیده به جای اشک از آن می‌ریزم من خون جگر که در جگر آبم نیست

در طیره‌ام از باد که آمد سویت وز شانه که دست می‌زند در مویت خود سایه که باشد که فتد در پیشت؟ خورشید که باشد که جهد در کویت؟

می‌گفت عماد کاشی از نادانی کامسال گرانی بود از بی نانی تا بود وجود او گران بود همه چون مرد کنون هست بدین ارزانی

زنجیر سر زلف چو می‌جنبانی بر دامن ماه مشک می‌افشانی چشم سیهت که شوخ می‌خوانندش شوخ می‌رود چو باز می‌گردانی

گر زانکه بدین شاهدی و شیرینی در خود نگری، بروز من بنشینی منگر به جمال خویشتن، ور نگری در آینه، هر چه بینی از خود بینی

ای دیده اگر هزار سیل انگیزی خاک همه تبریز به خون آمیزی از عهده ماتمش نیائی بیرون بی فایده آب خود چرا می‌ریزی؟

ای ابر بهار خانه پرورده تست ای خار درون غنچه خون کرده تست ای غنچه عروس باغ در پرده تست این باد صبا این همه آورده تست

قسم تو اگر مراد گر حرمان است، حظ تو اگر درد و اگر درمان است، از گردش آسمان بباید دانست کونیز بحال خویش سرگردان است

سوسن ز صبا یافت خط آزادی ز آن کرد از آن به صد زبان آزادی در پرده صبا دوش ندانم که چه گفت با غنچه که غنچه بر شکفت از شادی

تا اسب مراد شه صفت می‌تازی با حال من پیاده کی‌ پردازی؟ من با تو چو رخ راست روم لیکن تو چون فیل و چو فرزین بر شکفت از شادی