ترکم که مهش به پیش زانو می‌زد با شاه فلک به حسن پهلو می‌زد دل می‌طلبید و من بر ابرویش دل می‌بستم و او گره به ابرو می‌زد

... م که همیشه آب خود می‌ریزد افتاده ز پا، وز آن نمی‌پرهیزد بر پای کنش به دست خویش از سر لطف ای یار، که از دست تو برمی‌خیزد

سلمان، زر و اسب و کار و بارت بردند سرمایه روز و روزگارت بردند بعد از همه چیز داشتی وقتی خوش آن وقت خوشت نیز به غارت بردند

ای خواجه دوای درد ما کی باشد؟ وین وعده و انتظار تا کی باشد؟ گویند که آخرین دوا کی باشد راضی شدم آخر آن دوا کی باشد؟

گل زر به کف و شراب در سر دارد در گوش ز بلبل غزلی تر دارد خرم دل آنکسی که چون گل به صبوح هم مطرب و هم شراب و هم زر دارد

چون قسم تو آنچه عدل قسمت فرمود، یک ذره نه کم شود نه خواهد افزود، آسوده ز هر چه نیست می‌باید زیست و آزاد ز هر چه هست می‌باید بود

دی سرو به باغ سرفرازی می‌کرد سوسن به چمن زبان درازی می‌کرد در غنچه نسیم صبحدم می‌پیچید با بید و چنار دست بازی می‌کرد

زلف سیهت که بر مهت می‌پوید در باغ رخت سنبل و گل می‌بوید بر گوش تو سر نهاده و اندر گوشت احوال پریشانی ما می‌گوید

هر لحظه ز من ناله نو می‌خیزد پیری ز تنم خرابه‌ای انگیزد پوسیده شدست خانه آب و گلم هر جه که نهم دست فرو می‌ریزد

خالت که بر آن عارض مهوش زده‌اند یارب که چه دلگشا و دلکش زده‌اند ای بس که در آرزوی رویت خود را چشم و دل من بر آب و آتش زده‌اند