ای خواجه فلان الدین که ریشت ... باد ریشت نفسی نیست ز دندان آزاد بر ریش تو یک گوزگره خواهم زد زآنان که به دندان نتوانیش گشاد

دل با رخ تو سر تعشق دارد چون سوختگان داغ تشوش دارد در وجه رخ تو جان نهادیم نه دل کان وجه به نازکی تعلق دارد

بر زلف تو چون باد وزیدن گیرد از هر طرفی مشک وزیدن گیرد چون در لبت اندیشه باریک کنم خون از رگ اندیشه چکیدن گیرد

از شمع جمال تو دلم تاب کشد از جام لبت خرد می ناب کشد این مردمک دیده تر دامن من تا چند ز چاه ز نخت آب کشد؟

روزی که سمن بر لب جو بر روید خرم دل آنکس که لب جو جوید از مطرب آب بشنود ناله که او بر رود خوشک ترانه‌ای می‌گوید

سوز تو جگر کباب می‌گرداند اندوه تو دل خراب می‌گرداند از حسرت مجلس تو ساقی شب و روز در چشم پیاله آب می‌گرداند

دستت چو به کارد کلک را بتراشید دانی سر انگشت تو چون بخراشید؟ چون گوهر مواج کف و گل بودند تیغت ز تحیر سر انگشت گزید

دیشب که نگار دلستان می‌رقصید با او به موافقت جهان می‌رقصید هر دم به هوای او دلم بر می‌جست هر لحظه بیاد او زمان می‌رقصید

جان در طلب رطل گران می‌گردد تن بر سر بازار مغان می‌گردد مسواک به عهدم نرسیده است به کام تسبیح به دست من به جان می‌گردد

زلف تو همه روز مشوش باشد خال تو از آن روی برآتش باشد چشم خوش بیمار تو در خواب خوش است بیمار که خواب خوش کند خوش باشد