از دوست مرا چون نگریزد چه کنم؟ هر عذر که گویم نپذیرد چه کنم؟ آهو صفتم گرفت صحرای غمش چون دوست مرا به سگ نگیرد چه کنم؟

در باغ بهشت اگر نباشی خوشدل می‌دان به یقین که خوش نیاید منزل بی برگ نوای عیش و عشرت چه بود از برگ و گل و نوای بلبل حاصل

بیمارم و کس نمی‌کند درمانم خواهم که کنم ناله ولی نتوانم از ضعف چنانم ک اگر ناله کنم با ناله بر آمدن بر آید جانم

شعر تو که هست قوت جان مردم آورد به ما رقعه رسان مردم بر مردمک دیده نهادم سخنت مشهور شد این سخن میان مردم

ای داده غمت بباد جانم چو شمع تا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع؟ گر می‌کشی‌ام بکش که خود را همگی من با تو نهاده، در میانم چون شمع

از باغ جمالت ار آگه بودی گل این راه پر از خار نپیمودی گل با این همه خارها که در پا دارد چون آمد و چون بدین زودی گل؟

امسال مکرر است وقت گل و مل وز غم سر و برگ ندارد بلبل با آن همه شوکت ز پریشانی وقت بی تیغ و سپر برون نمی‌آید گل

ای کارگزاران درت شمس و زحل، در مملکت تو سایه‌ای میر اجل ای شمه‌ای از لطف تو درباره نحل وی آیتی از صنع تو در شان عسل

توفیق نمی‌شود به زاری حاصل وز عمر عزیز است چه خواری حاصل چون باد ز گردیدن بیهوده چه چیز کردیم به غیر جانسپاری حاصل؟

ابر است گهر بار و هوا عنبر بیز عاشق ز هوا چون کند آخر پرهیز؟ ساقی سپهر بر کف نرگس مست بنهاده پیاله‌ای که کج‌دار و مریز