ای کبک شکار نیست جز باز ترا بر اوج فلک باشد پرواز ترا زان می‌نتوان شناختن راز ترا در پرده کسی نیست هم آواز ترا

هر چند بسوختی به هر باب مرا چون می‌ندهد آب تو پایاب مرا زین بیش مکن به خیره در تاب مرا دریافت مرا غم تو، دریاب مرا

عشقست مرا بهینه‌تر کیش بتا نوشست مرا ز عشق تو نیش بتا من می‌باشم ز عشق تو ریش بتا نه پای تو گیرم نه سر خویش بتا

در دست منت همیشه دامن بادا و آنجا که ترا پای سر من بادا برگم نبود که کس ترا دارد دوست ای دوست همه جهانت دشمن بادا

عالم همه سرنگون توانم دیدن خود را شده غرق خون توانم دیدن جان از تن خود برون توانم دیدن من جای تو بی تو چون توانم دیدن؟

زیر و زبر چشم ترا بس موزون نقاش ازل سه خال زد غالیه گون پندار که در شب فراز عینت دو نقطه یا نهاد و یک نقطه نون

مهمان شماعیم نظر با ما کن مهمانی یاران لب چون حلوا کن می‌خواستی و چراغ، نی، حاجت نیست امشب که چراغ وا کنی رو وا کن

شاها به خطای اسب اگر شاه ز زین گردید و جدا گشت، چه افتاد ازین؟ حاشا که تو افتی و نیفتد هرگز مانند تو شهسوار در روی زمین

تا کی پی هر نگار مهوش، سلمان، گردی چو سر زلف مشوش، سلمان؟ گر طلعت شاهد قناعت بینی زلفش به کف آر و خوش فروکش سلمان

عمری ز پی کام دل و راحت تن گشتیم و ندیدیم جز از رنج و محن درد آمد و گفت از بن دندان با من: راحت طلبی به کام، دندان بر کن