در مجلس تو ز گل پراکنده‌ترم وز نرگس مخمور، سرافکنده‌ ترم از غنچه گل اگر چه دل زنده ترم از غنچه به خون جگر آکنده ترم

درویش، ز تن جامه صروت بر کن تا در ندهب به جامه صورت تن رو کهنه گلیم فقر بر دوش افکن در زیر گلیم طبل سلطانی زن

دارم عجب از غنچه دل تنگ که چون از دل رخ نازنین گل کرد برون در خون دل غنچه اگر نیست چراست؟ گل را همه پره‌های دامن پر خون

خواهم شبکی چنانکه تو دانی و من بزمی که در آن بزم تو و امانی و من من بر سر بسترت بخوابانم و تو آن نرگس مست را بخوابانی و من

در وصل نماند بیش ازین تدبیرم پیشم بنشین دمی که پیشت میرم چون اشک ز چشم من جدا خواهی شد آخرکم آنکه در کنارت گیرم

سرمایه دین و دل به غارت دادم سود دو جهان را به خسارت دادم سوگند ز می هزار پی خوردم و باز می‌خوردم و ایمان به کفارت دادم

دوش آن بت شوخ دلربا گفت به چشم: با دل که نیایی بر ما، گفت: به چشم اما به چه رو توانم آمد پیشت اول تو به ما رهی نما، گفت: به چشم

نی دولت آنکه یار غارت بینم نی فرصت آنکه در کنارت بینم ماهی که همه وقت ز دورت بینم عمری که همیشه در گذارت بینم

تا کی چو گل از هوا مشوش باشیم؟ چند از پی آبرو در آتش باشیم؟ چون جان عزیز ما به دست قدر است تن را به قضا دهیم و دلخوش باشیم

من باغ ارم بر سر کویت دیدم من روز طرب در شب مویت دیدم ابروی کج تو راست دیدم چو هلال فرخنده هلالی که به رویت دیده‌ام