از جام توام بهره خمار آمد و بس وز باغ توام نصیب خار آمد و بس از هر چه در آید به نظر مردم را در ددیده من خیال یار آمد و بس

رویت که ازو گرفت نیرو آتش از فتنه بر افروخت به هر سو آتش با روی تو در ستمگری زد پهلو زلف تو و کرد زیر پهلو آتش

دل خواستم از زلف سمن پوش تو دوش گفتا که چه دل؟ دل که؟ دل چیست؟ خموش زلف تو اگر چه حال ما می‌ماند لیکن طرف دوش تو می‌دارد گوش

گل بین که دریدند همه پیرهنش کردند برهنه بر سر انجمنش در چوب شکافتند همه پیرهنش کردند به صد پاره میان چمنش

دذر راه بسر همی پوید شمع پروانه‌ای از حسن تو می‌جوید شمع تا ز آتش لعل تو سخن گوید شمع هر لحظه دهان به آب می‌شوید شمع

یک زخم غمت هزار مرهم ارزد خاک قدمت تاج سر جم ارزد چشم تو سواد ملک حسن است از آنک یک گوشه به ملک هر دو عالم ارزد

خواهم که مرا مدام آماده بود جام و می و شاهدی که آزاده بود چندان بخورم باده که چون خاک شوم این کاسه سر هنوز پر باده بود

ز آن رو که هوا، بوی خوشت می‌گیرد دی را دمی از باد هوا نگریزد بر باد هوا بید به بویت ارزد در پای صبا شمع به عشقت میرد

آن یار که مشک بر قمر می‌ساید از لعل لبش در و گهر می‌زاید هر چند که خائیده سخن می‌گوید شیرین دهنش ولی شکر می‌خاید

اسبی که مرا خواجه بر آن اسب نشاند هر کس که بدید اسب شطرنجش خواند چون راندمش در اولین گام بماند بد جانوری بود، ندانم به چه ماند