سیمین ز نخت که جان از آن بنماید سییبی است که دانه از میان بنماید در خنده بار دانه ماند لب تو کز دانه لعلش استخوان بنماید

گل افسری از لعل و گهر می‌سازد زر دارد و این کار به زر می‌سازد یک سفره بر آراست به صد برگ و نوا دریاب که سفره سفر می‌سازد

این عمر نگر چه محنت افزای آمد وین درد نگر چه پای بر جای آمد درد از دل و چشم من به تنگ آمده بود کارش چو به جان رسید در پای آمد

در وصف لبت نطق زبان بسته بود پیش دهنت پسته زبان بسته بود ابروی تو آن سیاه پیشانی دار پیوسته به قصد سرمیان بسته بود

آن را که می و مطرب دلکش باشد در موسم گل چرا مشوش باشد گل نیست دمی بی می و مطرب خالی ز آنروی همیشه وقت گل خوش باشد

این اشک گریز پا که خونی من است در خون من از عین زبونی من است با اینهمه کز چشم من افتاد، دلم با اوست که یار اندرونی من است

گل بین که ز عندلیب بگریخته است با دامن با قلی در آمیخته است بگذشته ز سبحان سخنی چون بلبل وز دامن باقلی در آویخته است

شاها ز تو چشم سلطنت را نور است در سایه چتر تو جهان معمور است المتنه الله که عدو مقهور است بر رغم عدوی تو ولی منصور است

چون در سر زلف تو صبا می‌پیچد سودای وی اندر سر ما می‌پیچد چون زلف تو عقل سر پیچید از ما دریاب که عمر نیز پا می‌پیچد

آن یار که بی نظیر و بی مانند است عقل و دل و جان به عشق او در بند است در یک نظر از مقام عالی جان را بر خاک نشاند و جان بدین خرسند است