آورد بهم تیر و کمان را در دست تیر آمد و در خانه خویشش بنشست آمد به سر تیر کمان خانه فرو انصاف که نیک از آن میان بیرون جست

دیشب سر زلف یار بگرفتم مست کز دست من دلشده چون خواهی رست گفتا که شب است دست از دستم بدار تا با تو نگیردم کسی دست به دست

قسمم همه درد است و دوا چیزی نیست در سینه به جز رنج و عنا چیزی نیست درد است گرفته سر و دستم در دست دردا که به جز درد مرا چیزی نیست

مقصود ز احسان درم و دینار است چندم دهی امید که زر در کار است؟ از بخشش اگر وعده امید است تو را امید به دولت شما بسیار است

در معرض رویت قمر آمد بشکست در رشته لعلت شکر آمد به شکست موی تو ز بالا به قفا باز افتاد ناگاه سرش بر کمر آمد به شکست

با آنکه دو چشم شوخ او عربده جوست در شوخی و دلبری خم ابروی اوست بالای تو چشم است که می‌یارد گفت با دوست که بالای دو چشمت ابروست

آتش ز دهان شمع دیشب می‌جست ناگاه سپیده دم زبانش بشکست سر رشته به پایان شد و تابش بنماند روزش به شب آمد و بروزم بنشست

ما هم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او دامن کوثر بگرفت دلها همه چاه زنخدان انداخت و آنگه سر چاه را به عنبر بگرفت

تا ناله بلبلم به گوش آمده است دل با سر عیش نای و نوش آمده است رگ از تن خشک تاک برخاسته است خون در تن جام می‌ بجوش آمده است

با لعل لبت شراب را مستی نیست با قد تو سرو را به جز پستی نیست ما را دهن تو نیست می پندارند با آنکه به یک ذره در او هستی نیست