آن خر پدرت به دشت خاشاک زدی مامات دف و دو رویه چالاک زدی آن بر سر گورها تبارک خواندی وین بر در خان ها تبوراک زدی

دل سیر نگرددت ز بیدادگری چشم آب نگرددت، چو در من نگری این طرفه که: دوست تر ز جانت دارم با آن که ز صد هزار دشمن بتری

با داده قناعت کن و با داد بزی در بند تکلف مشو، آزاد بزی در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی

نارفته به شاهراه وصلت گامی نایافته از حسن جمالت کامی ناگاه شنیدم ز فلک پیغامی: کز خم فراق نوش بادت جامی!

زلفت دیدم، سر از چمان پیچیده وندر گل سرخ ارغوان پیچیده در هر بندی هزار دل در بندش در هر پیچی هزار جان پیچیده

چون کار دلم ز زلف او ماند گره بر هر رگ جان صد آرزو ماند گره امید ز گریه بود، افسوس! افسوس! کان هم شب وصل در گلو ماند گره

ای طرفهٔ خوبان من، ای شهرهٔ ری لب را به سپید رگ بکن پاک از می

دیدار به دل فروخت، نفروخت گران بوسه به روان فروشد و هست ارزان آری، که چو آن ماه بود بازرگان دیدار به دل فروشد و بوسه به جان

رویت دریای حسن و لعلت مرجان زلفت عنبر، صدف دهن، در دندان ابرو کشتی و چین پیشانی موج گرداب بلا غبغب و چشمت توفان

ای از گل سرخ رنگ بربوده و بو رنگ از پی رخ ربوده، بو از پی مو گل رنگ شود، چو روی شویی، همه جو مشکین گردد، چو مو فشانی، همه کو