آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر ترسنده ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر

هان! تشنه جگر، مجوی زین باغ ثمر بیدستانیست این ریاض بدو در بیهوده همان، که باغبانت به قفاست چون خاک نشسته گیر و چون باد گذر

در جستن آن نگار پر کینه و جنگ گشتیم سراپای جهان با دل تنگ شد دست ز کار و رفت پا از رفتار این بس که به سر زدم و آن بس که به سنگ

چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به زبان حال با خلق بگفت

بنلاد تو شد تربیت خواجه و لیک بنلاد تو سست همچو بنیاد تو باد

بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد هم بی‌تو چراغ عالم افروز مباد با وصل تو کس چو من بد آموز مباد روزی که ترا نبینم آن روز مباد

زلفش بکشی شب دراز اندازد ور بگشایی چنگل باز اندازد ور پیچ و خمش ز یک دگر بگشایند دامن دامن مشک طراز اندازد

چون روز علم زند به نامت ماند چون یک شبه شد ماه به جامت ماند تقدیر به عزم تیز گامت ماند روزی به عطا دادن عامت ماند

جز حادثه هرگز طلبم کس نکند یک پرسش گرم جز تبم کس نکند ورجان به لب آیدم، به جز مردم چشم یک قطرهٔ آب بر لبم کس نکند

در رهگذر باد چراغی که تراست ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست بوی جگر سوخته عالم بگرفت گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!