ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو وی گریهٔ طفل بی گناه از غم تو افغان خروس صبح گاه از غم تو آه از غم تو! هزار آه ازغم تو!

چرخ کجه باز، تا نهان ساخت کجه با نیک و بد دایره درباخت کجه هنگامهٔ شب گذشت و شد قصه تمام طالع به کفم یکی نینداخت کجه

رخسارهٔ او پرده عشاق درید با آن که نهفته دارد اندر پرده

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل این غم، که مراست کوه قافست، نه غم این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل

یوسف رویی، کزو فغان کرد دلم چون دست زنان مصریان کرد دلم ز آغاز به بوسه مهربان کرد دلم امروز نشانهٔ غمان کرد دلم

در پیش خود آن نامه چو بلکامه نهم پروین ز سرشک دیده بر جامه نهم بر پاسخ تو چو دست بر خامه نهم خواهم که: دل اندر شکن نامه نهم

در منزل غم فگنده مفرش ماییم وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم عالم چو ستم کند ستمکش ماییم دست خوش روزگار ناخوش ماییم

در عشق، چو رودکی، شدم سیر از جان از گریهٔ خونین مژه‌ام شد مرجان القصه که: از بیم عذاب هجران در آتش رشکم دگر از دوزخیان

بفنود تنم بر درم و آب و زمین دل بر خرد و علم به دانش بفنود

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود حال من از اقبال تو فرخنده شود وز غیر تو هر جا سخن آید به میان خاطر به هزار غم پراگنده شود