ای تیغ تو آب روشن و آتش ناب آبی چو خماهن، آتشی چون سیماب از هیبت آن آب تن آتش تاب رفت آتشی از آتش و آبی از آب

ای تیر هنر صهیل و برجیس لقا شعری فش و فرقدفر و ناهید صفا پیش رخ تو ماه و سماک و جوزا خوارند چو پیش مهر پروین و سها

پذرفت سه بوس از لب شیرین ما را یک شب به فریب داشت غمگین ما را گفتم بده آن وعدهٔ دوشین ما را دست بزد و نکرد تمکین ما را

ای دوست اگر صاحب فقری و فنا باید که شعورت نبود جز به خدا چون علم تو هم داخل غیر است و سوی باید که به علم هم نباشی دانا

از من شب هجر می‌بپرسید حباب دریای غمم کدام آرام و چه خواب در دل بود آرام و خیالی هر موج در دیده خیال خواب شد نقش بر آب

سنگ اندر بر بسی دویدیم چو آب بار همه خار و خس کشیدیم چو آب آخر به وطن نیارمیدیم چو آب رفتیم و ز پس باز ندیدم چو آب

می‌ساخت چو صبح لاله‌گون رنگ هوا با توبهٔ من داشت نمک جنگ هوا هر لکهٔ ابرم چو عزائم خوانی در شیشه پری کرد ز نیرنگ هوا

عیسی لب و آفتاب روئی پسرا زنار خط و صلیب موئی پسرا لشکرکشی و اسیر جوئی پسرا خاقانی اسیر شد چه گوئی پسرا

عشق تو بکشت عالم و عامی را زلف تو برانداخت نکونامی را چشم سیه مست تو بیرون آورد از صومعه بایزید بسطامی را

بی زحمت تو با تو وصالی است مرا فارغ ز تو با تو حسب حالی است مرا در پیش خیال تو خیال است تنم پیوند خیال با خیالی است مرا