کس از رخ چون ماه تو بر برنگرفت تا صد دامن ز چرخ گوهر نگرفت ناسوختن از تو طمع خامم بود تا بنده نسوخت با تو اندر نگرفت

آمد به چمن مرغ صراحی به شغب جان تازه کن از مرغ صراحی به طرب چون بینی هر دو مرغ را گل در لب بنشین لب جوی و لب دلجوی طلب

خاقانی اگرچه در سخن مردوش است در دست مخنثان عجب دستخوش است خود هر هنری که مرد ازو زهرچش است انگشت نمای نیست، انگشت‌کش است

خاقانی اگر ز راحتت رنگی نیست تشنیع مزن که با فلک جنگی نیست ملکی که به جمشید و فریدون نرسید گر هم به گدائی نرسد ننگی نیست

گم شد دل خاقانی و جان بر دو یکی است وز غدر فلک خلاص را هم به شک است هر مائده‌ای که دست‌ساز فلک است یا بی‌نمک است یا سراسر نمک است

خاقانی را ز بس که بوسید آن لب دور از لب تو گرفت تبخال از تب آری لبت آتش است خندان ز طرب از آتش اگر آبله خیزد چه عجب

طوطی دم دینار نشان است آن لب غماز و دو روی از پی آن است آن لب زنهار میالای در آن لب نامم کآلودهٔ لب‌های کسان است آن لب

گر من به وفای عشق آن حور نسب در دام دگر بتان نیفتم چه عجب حاشا که چو گنجشک بوم دانه طلب کان ماه مرا همای داده است لقب

از عشق بهار و بلبل و جام طرب گل جان چمن بود که آمد بر لب لب کن چو لب چمن کنون لعل سلب جان چمن و جان چمانه بطلب

بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب جسمی دارم چو جان مجنون همه درد جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب