گردون حشمی ز پایهٔ زفعت اوست دریا نمی از ترشح نعمت اوست خورشید که داد چرخ بر سر جانش پژمرده گلی ز گلشن قدرت اوست

گر عهد جوانی چو فلک سرکش نیست چندین چه دود که پای بر آتش نیست آنگاه که بود، ناخوشی‌ها خوش بود و امروز که او نیست خوشی‌ها خوش نیست

دستی که گرفتی سر آن زلف چو شست پائی که ره وصل نوشتی پیوست زان دست کنون در گل غم دارم پای زان پای کنون بر سر دل دارم دست

خاقانی از آن ریزش همت که توراست جستن ز فلک ریزهٔ روزی نه رواست بهروزی و روزی ز فلک نتوان خواست کان ریزه کشی از در روزی‌ده ماست

کرمی که چو زاهدان خورد برگ درخت نی درخور زهد سازد از دنیا رخت از ابرو و چشم ار به بتان ماند سخت چه سود که نیستش به معشوقی بخت

چه آتش و چه خیانت از روی صفات خائن رهد از آتش دوزخ هیهات یک شعله از آتش و زمینی خرمن یک ذره خیانت و جهانی درکات

از فیض خیالت چمن سینه شکفت از دیدن رویت گل آئینه شکفت چون صبح لب از خندهٔ جاوید نبست هر گل که ز باغ دل بی‌کینه شکفت

آب جگرم به آتش غم برخاست سوز جگرم فزود تا صبر بکاست هرچند جگر به صبر می‌ماند راست صبر از جگر سوخته چون شاید خواست

خاقانی اگر نقش دلت داغ یکی است نانش ز جهان یا ز فلک بی‌نمکی است گر جمله کژی است در جهان راست کجاست ور جمله بدی است از فلک نیک از کیست

ای گوهر گم بوده کجا جوئیمت پای آبله در کوی بلا جوئیمت از هر دهنی یکان یکان پرسیمت در هر وطنی جدا جدا جوئیمت