گرچه صنما همدم عیسی است دمت روح القدسی چگونه خوانم صنمت چون موی شدم ز بس که بردم ستمت موئی موئی که موی مویم ز غمت

از خوی تو خسته‌ایم و از هجرانت در دست تو عاجزیم و در دستانت نوش از کف تو مزیم و از مرجانت در از لب تو چینم و از دندانت

ناوک زن سینه‌ها شود مژگانت افسون‌گر دردها شود مرجانت چون درد بدید آن لب افسون خوانت از دست لبت گریخت در دندانت

تشویر بتان از رخ رخشان تو خاست تسکین روان از لب خندان تو خاست هرچند دوای جان ز مرجان تو خاست درد دل من ز درد دندان تو خاست

از عشق لب تو بیش تیمارم نیست کالودهٔ لب‌هاست سزاوارم نیست گر خود به مثل آب حیات است آن لب چون خضر بدو رسید در کارم نیست

در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست عشاق تو را به دیده در خواب کجاست خورشید ز غیرتت چنین می‌گوید کز آتش تو بسوختم آب کجاست

مرغی که نوای درد راند عشق است پیکی که زبان غیب داند عشق است هستی که به نیستیت خواند عشق است و آنچ از تو تو را باز رهاند عشق است

عشق آمد و عقل رفت و منزل بگذاشت غم رخت فرو نهاد و دل، دل برداشت وصلی که در اندیشه نیارم پنداشت نقشی است که آسمان هنوزش ننگاشت

با یار سر انداختنم سود نداشت در کار حیل ساختنم سود نداشت کژ باخته‌ام بو که نمانم یکدست هم ماندم و کژ باختنم سود نداشت

ملاح که بهر ماه من مهد آراست گفتی کشتی مرا چو کشتی شد راست چندان خبرم بود که او کشتی خواست در آب نشست و آتش از من برخاست