خاقانی از آن شاه بتان طمع گسست در کار شکسته‌ای چو خود دل دربست پروانه چه مرد عشق خورشید بود کورا به چراغ مختصر باشد دست

غم بر دل خاقانی ترسان بنشست گو بر لب آب و آتش آسان بنشست تا رفته معزی و عزیزانش از پس بر خاتم جانم چو سلیمان بنشست

شب چون حلی ستاره درهم پیوست ما هم چو ستارگان حلی‌ها بربست با بانگ حلی چو دربرم آمد مست از طالع من حلیش حالی بگسست

آن نرگس مخمور تو گلگون چون است بادام تو پسته‌وار پر خون چون است ای داروی جان و آفتاب دل من چونی تو و چشم دردت اکنون چون است

خاقانی اسیر یار زرگر نسب است دل کوره و تن شوشهٔ زرین سلب است در کورهٔ آتش چه عجب شفشهٔ زر در شفشهٔ زر کورهٔ آتش عجب است

رخسار تو را که ماه و گل بندهٔ اوست لشکرگه آن زلف سر افکندهٔ اوست زلفت به شکار دل پراکندهٔ اوست لشکر به شکارگه پراکندهٔ اوست

آن غصه که او تکیه‌گه سلطان است بهتر ز چهار بالش شاهان است آن غصه عصای موسی عمران است آرامگه او ید بیضا زان است

آفاق به پای آه ما فرسنگی است وز نالهٔ ما سپهر دود آهنگی است بر پای امید ماست هر جا خاری است بر شیشهٔ عمر ماست هر جا سنگی است

بپذیر دلی را که پراکندهٔ توست برگیر شکاری که هم افکندهٔ توست با صد گنه نکرده خاقانی را گر زنده گذاری ار کشی بندهٔ توست

خاقانی اگرچه عقل دست خوش توست هم محرم عشق باش کانده کش توست داری تف عشق از تف دوزخ مندیش کن آتش او هیزم این آتش توست