تندی کنی و خیره کشیت آئین است تو دیلمی و عادت دیلم این است زوبینت ز نرگس سپر از نسرین است پیرایهٔ دیلم سپر و زوبین است

آن دل که ز دیده اشک خون راند رفت و آن جان که وجود بر تو افشاند رفت تن بی‌دل و جان راه تو نتواند رفت اسبی که فکند سم کجا داند رفت

خاقانی را شکسته دیدی به درست گفتی که ز چاره دست می‌باید شست زان نقش که آبروی برباید جست ما دست به آبروی شستیم نخست

نونو دلم از درد کهن ایمن نیست و آن درد دلم که دیده‌ای ساکن نیست می‌جویم بوی عافیت لیکن نیست آسایشم آرزوست این ممکن نیست

صبح شب برنائی من بوالعجب است یک نیمه ازو روز و دگر نیمه شب است دارم دم سرد و ترسم از موی سپید این باد اگر برف نبارد عجب است

خاقانی اگر خرد سر ترا یار است سیلی مزن و مخور که ناخوش کار است زیرا سر هر کز خرد افسردار است بر گردنش از زه گریبان عار است

چون سقف تو سایه نکند قاعده چیست چون نان تو موری نخورد مائده چیست چون منقطعان راه را نان ندهی پس ز آمدن فید بگو فائده چیست

سلطان ز در قونیه فرمان رانده است بر خاقانی در قبول افشانده است سیمرغ که وارث سلیمان مانده است شهباز سخن را به اجابت خوانده است

بینی کله شاه که مه قوقهٔ اوست گیتیش بگنجدی نگنجد در پوست عفریت ستم زو که سلیمان نیروست دربند چو کوزهٔ فقع بسته گلوست

بر جان من از بار بلا چیست که نیست بر فرق من از تیر قضا چیست که نیست گویند تو را چیست که نالی شب و روز از محنت روز و شب مرا چیست که نیست