ساقی رخ من رنگ نمی‌گرداند ناله ز دل آهنگ نمی‌گرداند باده چه فزون دهی چو کم فایده نیست کن سیل تو این سنگ نمی‌گرداند

خواهی شرف مردم دانا باشد عزت مطلب فروتنی تا باشد با صدر نشینان منشین کز میزان هر سنگ سبک‌تر است بالا باشد

توفیق رفیق اهل تصدیق شود زندیق در این طریق صدیق شود گر راز مرا ندانی انکار مکن تقلید کن آنقدر که تحقیق شود

این رافضیان که امت شیطانند بی‌دینانند و سخت بی‌ایمانند از بس که خطا فهم و غلط پیمانند خاقانی را خارجی می‌دانند

پیغام غمت سوی دلم می‌آید زخمت همه بر روی دلم می‌آید دل پیش درت به خاک خواهم کردن کز خاک درت بوی دلم می‌آید

معشوق ز لب آب حیات انگیزد پس آتش تب چرا ازو نگریزد آن را که ز لب دم مسیحا خیزد آخر به چه زهره تب در او آویزد

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند روبه صفتان زشت خو را نکشند گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز مردار بود هر آنکه او را نکشند

روزی فلکم بخت اگر بازآرد یار از دل گم بوده خبر بازآرد هجران بشود آتشم از دل ببرد وصل آید و آبم به جگر بازآرد

خواهند جماعتی که تزویر کنند از حیله طریق شرع تغییر کنند تغییر قضا به هیچ رو ممکن نیست هرچند که این گروه تدبیر کنند

والا ملکی که داد سلطانی داد من دانم گفت کام خاقانی داد گفتم ملکا چه داد دل دانی داد چون عمر گذشته باز نتوانی داد