زلف تو بنفشه ار غلامی فرمود زین روی بنفشه حلقه درگوش نمود در باغ بنفشه را شرف زان افزود کو حلقه به گوش زلف تو خواهد بود

تا عشق به پروانه درآموخته‌اند زو در دل شمع آتش افروخته‌اند پروانه و شمع این هنر آموخته‌اند کز روی موافقت بهم سوخته‌اند

در راه تو گوشم از خبر باز افتاد در وصل تو چشمم از نظر باز افتاد چون خوی تو را به سر نیفتاد دلم از پای درآمد و به سر باز افتاد

هرکس که ز ارباب عبادت باشد بر چهرهٔ او نور سعادت باشد ایام وجود او به او فخر کنند در خدمت او بخت ارادت باشد

لعلت چو شکوفه عقد پروین دارد روی تو چو لاله خال مشکین دارد من در غم تو چو غنچه بندم زنار تا نرگس تو چو خوشه زوبین دارد

در باغچهٔ عمر من غم پرورد نه سرو نه سبزه ماند، نه لاله، نه ورد بر خرمن ایام من از غایت درد نه خوشه نه دانه ماند، نه کاه نه گرد

چون درد تو بر دلم شبیخون آورد دندانت موافق دلم گشت به درد اندر همه تن نبود جز دندانت کو با دل من موافقت داند کرد

دیدی که نسیم نوبهاری بوزید ما را ز بهار ما نسیمی نرسید دردا که چو گل پردهٔ خلوت بدرید آن گل‌رخ ما پرده نشینی بگزید

کس همچو من غریب بی‌یار مباد بیچاره و عاجز و گرفتار مباد درد هجران مرا به جان آورده هر جا که طبیب نیست بیمار مباد

دریاب که دل برفت و تن هم بنماند وان سایه که بد نشان من هم بنماند من در غم تو نماندم این خود سخن است کاینجا که منم جای سخن هم بنماند