تا در لب تو شهد سخنور باشد نشگفت اگر شهد تب آور باشد شاید که تب تو حسن پرور باشد خورشید به تب لرزه نکوتر باشد

خواهی شرفت هردمی اعلا باشد باشد طلب فروتنی تا باشد با خاک نشینان بنشین تا گویند هر چیز سبک‌تر است بالا باشد

چون قهر الهی امتحان تو کند حصن تو نهنگ جان‌ستان تو کند وآنجا که کرم نگاهبان تو کند از کام نهنگ حصن جان تو کند

درویش که اخلاق الهی دارد در ملک وجود پادشاهی دارد چون قدرت او ز ماه تا ماهی است دانستن چیزها کماهی دارد

این چرخ بدآئین نه نکو می‌گردد زو عمر کهن حادثه نو می‌گردد از چرخ مگو این همه خاکش بر سر کاین خاک نیرزد که بر او می‌گردد

خاقانی اساس عمر غم خواهد بود مهر و ستم فلک بهم خواهد بود جان هم به ستم درآمد اول در تن و آخر شدنش هم به ستم خواهد بود

استاد علی خمره به جوئی دارد چون من جگری و دست و روئی دارد من یک لبم و هزار خنده که پدر هر دندانی در آرزوئی دارد

هر روز فلک کین من از سر گیرد بر دست خسان مرا زبون تر گیرد با او همه کار سفلگان درگیرد من سفله شدم بو که مرا درگیرد

خاقانی وام غم نتوزد چه کند چون گفت بلاست لب ندوزد چه کند شمع از تن و سر در نفروزد چه کند جان آتش و دل پنبه نسوزد چه کند

خاقانی را جور فلک یاد آید گر مرغ دلش زین قفس آزاد آید در رقص آید چو دل به فریاد آید در فریادش عهد ازل یاد آید