خاقانی را که آسمان بستاید ای فاحشه زن تو فحش گوئی شاید هجو تو کنون بسان مدح آراید کز بادهٔ نیک سرکه هم نیک آید

ای صید شده مرغ دلم در دامت من عاشق آن دو لعل میگون فامت ای ننگ شده نام رهی بر نامت تا جان نبری کجا بود آرامت

غار سپید است پناهی دهدت وز بالش نقره تکیه‌گاهی دهدت ده قطرهٔ سیماب بریزی در نه ماه شود چارده ماهی دهدت

قالب نقش بندی لاهوت است گلخن ابلیس و چه هاروت است گر سفرهٔ پر زر است هر روزی هر ماه نه ... حقهٔ پر یاقوت است

دانی ز جهان چه طرف بربستم هیچ وز حاصل ایام چه در دستم هیچ شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ آن جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ وین خانه و فرش باستانی هم هیچ از نسیه و نقد زندگانی همه را سرمایه جوانی است، جوانی هم هیچ

آن بت که ز عشق او سرم پر سود است نقش کژ او هیچ نمی‌گردد راست پیش آمد امروز مرا صبح‌دمی گفتم به دلم هرچه کنی حکم تو راست

آن گل که به رنگ طعنه در می کرده است با عارض تو برابر کی کرده است با روی تو روی گل ز خجلت در باغ هم سرخ برآمده است و هم خوی کرده است

تا یار عنان به باد و کشتی داده است چشمم ز غمش هزار دریا زاده است او را و مرا چه طرفه حال افتاده است من باد به دست و او به دست باد است

از غدر فلک طعن خسان صعب‌تر است وز هر دو فراق غم رسان صعب‌تر است صعب است فراق یار دلبر لیکن محتاج شدن به ناکسان صعب‌تر است