آن تن که حساب وصل می‌راند نماند و آن جان که کتاب صبر می‌خواند نماند گر بوی بری که غم ز دل رفت، نرفت ور وهم کنی که جان بجا ماند، نماند

هرچند که از خسان جهان سیر آمد روشن جانی از آسمان زیر آمد خاقانی از این جنس در این دور مجوی بر ره منشین که کاروان دیر آمد

جانان شد و دل به دست هجرانم داد هجر آمد و تب‌های فراوانم داد تب این همه تب‌خال پی آنم داد تا بر لب یار بوسه نتوانم داد

هرگز لبم از ذکر تو خاموش نشد یاد تو ز خاطرم فراموش نشد مذکور نشد نام تو بر هیچ زبان کاجزای وجودم همگی گوش نشد

ای صاحب رای کامل و بخت بلند سعی تو برای مال دنیا تا چند فردا که رود جان تو از تن بیرون اعدا همه آن مال به عشرت بخورند

کو آنکه به پرهیز و به توفیق و سداد هم باقر بود هم رضا هم سجاد از بهر عیار دانش اکنون به بلاد کو صیرفی و کو محک و کو نقاد

دردی است مرا به دل دوایم بکنید گرد سر آن شوخ فدایم بکنید دیوانه‌ام و روی به صحرا دارم زنجیر بیارید و به پایم بکنید

این بند که بر دلم کنون افکندند نقبی است که بر خانهٔ خون افکندند دل کیست کز او صبر برون افکندند خیمه چه بود چونش ستون افکندند

آنجا که قضا رهزن حال تو شود گر خانه حصار است وبال تو شود چون رحمت حق شامل حال تو شود صحرای گشاده حصن مال تو شود

درد سر مردم همه از سر خیزد چون یافت کله درد قویتر خیزد داری سر آن کز سر سر برخیزی تا درد سر و بار کله برخیزد