چون نامهٔ تو نزد من آمد شب بود برخواندم و زو شبی دگر کردم سود پس نور معانی تو سر بر زد زود اندر دو شبم هزار خورشید نمود

خاقانی از آن کام که یارت ندهد نومیدی و چرخ داد کارت ندهد در آرزوئی که روزگارت ندهد غرقه شدی و زود گذارت ندهد

امشب نه به کام روزگار است آن مرد ناخورده شراب در خمار است آن مرد آسیمه سر از فراق یار است آن مرد القصه به طول‌ها چه زار است آن مرد

در باغ شعیب و خضر و موسی نگرید تا چشمهٔ خضر و ماه و شعری نگرید در زیر درخت شاخ طوبی نگرید بر آب روان سایهٔ موسی نگرید

گر بد دارد و گر نکو او داند گر جرم کند و گر عفو او داند تا زنده‌ام از وفا نگردانم سر من بر سر اینم آن او او داند

گردی لبت از لبم به بوسی آزرد تب دوش تن مرا بیازرد به درد امروز تبم برفت و تب خال آورد تب خال مکافات لبم خواهد کرد

بخت ار به تو راه دادنم نتواند باری ز خودم خلاص دادن داند تا مانده‌ام ار پیش توام بنشاند از غصه که بی تو مانده‌ام برهاند

بخت ار به مراد با توام بنشاند گردون ز توام برات دولت راند پروانهٔ بخت را به دیوان وصال مرفق چه دهم تا ز منت نستاند

روزی فلکم بخت بد ار باز آرد از این دل گم بوده خبر باز آرد هجران بشود آتشم از دل ببرد وصل آید و آبم به جگر باز آرد

معشوقه ز لب آب حیات انگیزد پس آتش تب چرا ازو نگریزد آن را که لب دم مسیحا خیزد آخر به چه زهره تب در او آویزد