خاکی دل من به آتش آگنده مدار آبم مبر و چو خاکم افکنده مدار چون کار من از بخت فراهم نکنی در محنت و غم مرا پراکنده مدار

گفتم به دل ار چو نی ببرندم سر ننشینم تا نخایم آن شکر تر پیش شکر از پر مگس ساخت سپر گفت ار مگسی هم ننشینی به شکر

ای چرخ مهم را ز سفر باز آور در ره دلش از راه ببر باز آور حال دل من یک به یک از من بشنو با او دو به دو بگو خبر باز آور

ای نام تو در شهر به خوبی مشهور وصل تو تمنای هزاران مهجور با روی تو کافتاب ازو یابد نور شروان به بهشت ماند ای بچهٔ حور

خاقانی ازین مختصران دست بدار در کار شگرف همتی دست برآر پروانه مشو جان به چراغی مسپار خورشید پرست باش نیلوفر وار

ای داده تو را دست سپهر و دل دهر از بخت تو را تخت و هم از دولت بهر مهر تو کند به لطف و کین تو به قهر از شوره گل، از غوره مل، از شکر زهر

خاقانی را ذم کنی ای دمنهٔ عصر کو شتربه است و شیر نر احمد نصر نور از سر قصر آوری در بن چاه سایه ز بن چاه بری سر قصر

خاقانی ازین خانه و خوان غدار برخیز و به خانیان کلیدش بسپار خضری تو بخوان و خانه چون داری کار شو خانه و خوان را به خضر خان بگذار

چرخ استر توسن جل سبز اندر بر خاقانی ازین توسن بد دست حذر در ماه نو و ستارگانش منگر کن حلقهٔ فرج اوست وین ساخت به زر

خاقانی را آنکه بود سلطان هنر چون شمع بسی نشست بر کرسی زر اکنون چو چراغ است به کشتن درخور بر نطع نشسته اشک ریزان در بر