دل سغبهٔ عشق توست با تن مستیز اینک دل و تن توراست با من مستیز بیداد تو ریخت خونم انصاف بده ای دوست کش و غریب دشمن مستیز

آن کعبهٔ دل گرفته رنگ است هنوز با ماش به پای پیل جنگ است هنوز دادیم ز دست پیل بالا زر و سیم هم دست مراد زیر سنگ است هنوز

خاقانی رو چو سیر عریان وش باش تو تو چو پیاز و دل پر از آتش باش چون جنبش چرخ گندنائی کش باش گشنیز تویی دیگ فلک را خوش باش

هرکس که شود به مال دنیا فیروز در چشم کسان بزرگ باشد شب و روز گر بخت سعید و حسن طالع داری از مال جهان گنج سعادت اندوز

دود تو برون شود ز روزن یک روز مرغ تو بپرد از نشیمن یک روز گیرم که به کام دوست باشی صد سال ناکام شوی به کام دشمن یک روز

ای چشم تو فتنهٔ فلک را قلوز هجران تو شیر شرزه را گیرد بز ای زلف تو بر کلاه خوبی قندز با غارت تو عفی الله از غارت غز

ای نیش به دل زین فلک سفله نواز وی شیشهٔ عشرت شکن شعبده باز ای مدت جورت چو ابد دیر انجام وی نوبت مهرت چو ازل دور آغاز

ای زلف بتم به شب سیاهی ده باز وی شب شب وصل است دژم باش و دراز ای ابر برآی و پرده بر ماه انداز وی صبح کرم کن و میا زآن سو باز

دانی ز چه یک نام حق آمد غفار یعنی که به مجرمان عاصی رحم آر گر جاهلی از جهل نکردی گنهی پس عفو همیشه می‌نشستی بیکار

دل کوفته‌ام چو تخمکان ز آتش قهر لب شسته به هفت آب ز آلایش دهر تو بذر قطونا شدی ای شهرهٔ شهر بیرون همه تریاک و درون سو همه زهر