برداشت فلک به خون خاقانی تیغ تا ماه مرا کرد نهان اندر میغ دی بوسه زدم بر آن لب نوش آمیغ امروز که بر خاک زنم وای دریغ

از بخل کسی که می‌کند وعده دروغ بگریز ازو که آب دارد در دوغ آن صبح که خلق کاذبش می‌خوانند هرگز نرسد ازو به ایمان فروغ

خاقانی را طعنه مزن زهر آمیغ کز حکم شما نه ترس دارد نه گریغ از کشتن و سوختن تنش نیست دریغ کو آتش و کو درخت و کو زه، کو تیغ

در طبع بهیمه سار مردم خو باش با عادت دیوسان ملک نیرو باش چون جان به نکو داشت بود با او باش گر حال بد است کالبد را گو باش

ای گشته به نور معرفت ناظر خویش آشفته مکن به معصیت خاطر خویش چون نفس تو می‌کند به قصد ایمان را باید که شوی به جان و دل حاضر خویش

او رفت و دلم باز نیامد ز برش من چشم به ره، گوش به در بر اثرش چشم آید زی گوش که داری خبرش گوی آید زی چشم که دیدی دگرش

خود را مپسند دل پسند همه باش نقصان بپذیر و سودمند همه باش فارغ ز لباس عافیت باش چو نخل بر خاک نشین و سربلند همه باش

خاقانی اگر نه خس نهادی خوش باش گام از سر کام در نهادی خوش باش هرچند به ناخوشی فتادی خوش باش پندار در این دور نزادی خوش باش

ماند به بهشت آن رخ گندم گونش عشاق چو آدم است پیرامونش خاقانی را نرفته بر گندم دست عمدا ز بهشت می‌کند بیرونش

ای ماه شب است پردهٔ وصل بساز وی چرخ مدر پردهٔ خاقانی باز ای شب در صبح‌دم همی دار فراز ای صبح کلید روز در چاه انداز