اکنون که شب آمدبرود جانانم گر خورشید است عادتش می‌دانم دل چنگ همی زند به هر دم در من کو را بگذاری تو برآید جانم

افغان که ز دل برای سوز آوردم نه ناوک آه سینه دوز آوردم بیهوده چو آفتاب و مه زیر سپهر روزی به شب و شبی به روز آوردم

خاقانی را ز آن رخ و زلفین به خم دل عود بر آتش است و اشک آب بقم هم زآن رخ و زلف کاب نوشند بهم چون شمشادش جوان کن ای باغ ارم

امروز که خورشید سمای سخنم کس را نرسددست به پای سخنم خورشید که پادشاه هفت اقلیم است در کوی جهان است گدای سخنم

آن ماه به کشتی در و من در خطرم چون کشتی از آب دیده آسیمه سرم ز آن باد کز او به شادی آرد خبرم چون آب نشینم و چو کشتی بپرم

ما ژنده سلب شدیم در خز نخزیم جز خار نخائیم و به جز گز نگزیم از لعل بتان شکر رامز نمزیم رخسار به خون دختر رز نرزیم

چون از چشم بتان فسون ساز کنم می‌زیبد اگر دعوی اعجاز کنم وقت است که از نگاه گرم ساقی چون نشئه به بال باده پرواز کنم

ز عشق تو کشتهٔ شمشیر شوم بی‌دردم اگر ز خواهشت سیر شوم زان آمده در عشق مرا پای به درد تا در سر کوی تو زمین گیر شوم

در مدرسه‌ها درس غلط فهمیدیم از معنی‌ها لفظ فقط فهمیدیم بر دعوی غبن ما که خواهد خندید هر سطری را ز یک نقط فهمیدیم

احکام شریعت است چون شارع عام بیرون مرو از راه شریعت یک گام هرکس که سر از حکم شریعت پیچد در مذهب اهل معرفت نیست تمام