خورشیدی و نیلوفر نازنده منم تن غرقه به اشک در شکرخنده منم رخ زرد و کبود تن سرافکنده منم شب مرده ز غم، روز به تو زنده منم

نونو غم آن راحت جان من دارم جوجو جانی در این جهان من دارم نازی که جهان بسوزد آن او دارد آهی که فلک بدرد آن من دارم

سروی است سیاه چرده آن ماه تمام بر آب دو عارضش خطی آتش فام شکل خط او به گرد عارض مادام چون سرخی مغرب است در اول شام

با آنکه به هیچ جرم رای آوردم صد ره به تو عذر جان فزای آوردم گر عذر مرا نمی‌پذیری مپذیر من بندگی خویش به جای آوردم

من دست به شاخ مه مثالی زده‌ام دل دادم و بس صلای مالی زده‌ام او خود نپذیرد دل و مالم اما اختر بهگذشتن است، و فالی زده‌ام

در عشق شکسته بسته دانی چونم لب بسته و دل شکسته دانی چونم تو مجلس می نشانده دانم چونی من غرقهٔ خون نشسته دانی چونم

آزار کنی و جور فرمائی هم رحمت نکنی و روی ننمائی هم بوسه چه طلب کنم چه پیش آری عذر دانم که نبخشی و نبخشائی هم

تو گلبن و من بلبل عشق آرایم جز با تو نفس ندهم و دل ننمایم در فرقت تو بسته زبان می‌مانم تا باز نبینمت زبان نگشایم

بر فرق من آتش تو فشانی و دلم بر رهگذر غم تو نشانی و دلم از جور تو جان رفت تو مانی و دلم من ترک تو گفته‌ام تو دانی و دلم

مهر تو برون آستان اندازم خاک از ستمت بر آسمان اندازم بشکافم سینه و برون آرم دل تا مهر تو در پیش سگان اندازم