در خواب شوم روی تو تصویر کنم بیدار شوم وصل تو تعبیر کنم گر هر دو جهان خواهی و جان و دل و دین بر هر دو و هر سه چار تکبیر کنم

دود افکن را بگو که بس نالانم دودی بر شد که دودگین شد جانم بر من بدلی کرد به دل جانانم دل گردانی مکن که سرگردانم

ای کرده تن و جان مرا مسکن غم در باغ دلم شکفته شد سوسن غم تا پای مرا کشید در دامن غم غم دشمن من شده است و من دشمن غم

از حلقهٔ زلف تو سر افکنده‌ترم وز جرعهٔ جام پراکنده‌ترم گرچه ز شبه دل تو آزادتر است از لعل نگین تو تو را بنده‌ترم

چون سایه اگر باز به کنجی تازم همسایهٔ من سایه نبیند بازم ور سایه ز من کم کند آن طنازم از سایهٔ خود هم نفسی بر سازم

غمخوار توام غمان من من دانم خون‌خوار منی زیان من من دانم تو ساز جفا داری و من سوز وفا آن تو تو دانی، آن من من دانم

چون پای غم ار ز مجلست بیرونم از دست غمت چو می در آب و خونم تو مجلس می نشانده دانم چونی من غرقه خون نشسته دانی چونم

بی‌آنکه بدی بجای آن مه کردم یا هیچ گنه نعوذبالله کردم از جرم نکرده توبه صد ره کردم چون توبه قبول نیست کوته کردم

کشتند مرا کز تو پاکنده شوم غم نیست اگر بر درت افکنده شوم تو چشمهٔ حیوانی و من ماهی خضر هرگه که به تو باز رسم زنده شوم

دل دل طلبید از پی ره دلجویم بدرود کنان کرد گذر در کویم گفتم که ز راه راه و دل دل کم کن بنگر که من آه آه و دل دل گویم