تا گشت سر کوی مغان منزل من حل گشت به یمن عشق هر مشکل من بر غم چه نهم تهمت بیهوده که هست پیمانهٔ پر بادهٔ حسرت دل من

در کوی تو خاطری ندیدم محزون زاهد از عقل شاد و عاشق ز جنون ساقی سر گرم باده، مطرب خواهند کل حزب بما لدیهم فرحون

شد باغ ز شمع گل رعنا روشن وز مشعل لاله گشت صحرا روشن از پرتو روی آتشین رخساری گردید چراغ دیدهٔ ما روشن

گاهی که کنی عهد و وفا با یاران زنهار وفای عهد خود واجب دان بی‌شکر خدا مباش هرگز نفسی تا بر تو شود ابر کرم‌ها باران

ای دل چو فسرده‌ای غمی پیدا کن وی غنچه تو داغ ستمی پیدا کن خواهی که به ملک دل سلیمان باشی از صافی سینه خاتمی پیدا کن

دل خون شد و آتش زده دارم ز درون پیش آرمیی چو خون که هست آتش‌گون می آتش و خون است فرو ریزم خون آتش به سر آتش و خون بر سر خون

بیداد براین تنگدل آخر بس کن ای ظالم ده رنگ دل آخر بس کن از خیره کشیت سنگ بر من بگریست ای خیره‌کش سنگ‌دل آخر بس کن

بس کور دل است این فلک بی‌سر و بن زان کم نگرد به صورت آرای سخن خاقانی اگر ممیزی عرضه مکن آن یوسف تازه را بر این گرگ کهن

خاقانی ازین چرخ سیه کاسهٔ دون چونی تو در این گلخن خاکسترگون از چشم و دلی چو دیگ گرمابه کنون کآتش ز درون داری و آب از بیرون

ای دوست به ماتم چه نشینی چندین کز ماتم تو شدیم با مرگ قرین زین ماتم کاندرونی ای شمع زمین چون برخیزی به ماتم ما بنشین