خاقانی اگرچه دارد از درد نهان جان خسته و دیده غرقه و دل بریان اینک سوی وصل تو فرستاد ای جان جان تحفه و دیده مژده و دل قربان

امروز به حالی است ز سودا دل من ترسم نکشد بی‌تو به فردا دل من در پای تو کشته گشت عمدا دل من شد کار دل از دست، دریغا دل من

خاقانی از اول که دمی داشت فزون می‌بود درون پرده چون پرده درون از مجلس خاص خاصگان است اکنون چون خلعه درون در و چون حلقه برون

مجلس ز می دو ساله گردد روشن چشم طرب از پیاله گردد روشن پژمرده بود گل قدح بی می ناب از آب چراغ لاله گردد روشن

ماها دلم از وصال پر نور بکن میلی سوی این خاطر رنجور بکن ای یوسف وقت جنگ را دور بکن گرگ آشتیی با من مهجور بکن

پیداست که سودای تو دارم ز نهان صفرا مکن این آتش سودا بنشان دارم سر آنکه با تو در بازم سر گر هست سر منت سری در جنبان

تا بشنودم کاهوی شیرافکن من ماتم زده شد چون دل بی‌مسکن من حقا و به جان او که جان در تن من بنشست به ماتم دل روشن من

تا رخت بیفکند به صحرا دل من سرمایه زیان کرد ز سودا دل من یک موی نماند از اجل تا دل من القصه بطولها دریغا دل من

خاقانی اگر توئی ز صافی نفسان بر گردن کس دست به سیلی مرسان زیرا که چو بر گردن آزاد کسان شمشیر رسد به که رسد دست خسان

ای روی تو محراب دل غمناکان وی دست تو سرمایه بر سر خاکان روزی که روند سوی جنت پاکان جز تو که کند شفاعت بی‌باکان