ای شاه بتان، بتان چون من بندهٔ تو در گریهٔ تلخم از شکرخندهٔ تو تو بادی و من خاک سر افکندهٔ تو چون تند شوی شوم پراکندهٔ تو

کردم به قمار دل دو عالم به گرو تن نیز به دستخون سپردم به گرو ماندم همه و نماند چیزی با من من ماندم و نیم جان و یکدم به گرو

کو آن می دیرسال زودافکن تو محراب دل من ز حیات تن تو میخانه مقام من به و مسکن تو خم بر سر من، سبوی در گردن تو

خود را به سفر بیازمودم بی‌تو جان کاستم و عنا فزودم بی‌تو هم آتش غم به دست سودم بی‌تو هم سودهٔ پای هجر بودم بی‌تو

خاقانی را غم نو و درد کهن آورد بدین یک نفس و نیم سخن تا من به تو زنده‌ام به دل کس نکنم چون من رفتم تو هرچه خواهی میکن

خاقانی اگر کسی جفا دارد خو پاداشن او وفا کن و باز مگو آن کن به جهانیان ز کردار نکو گر با تو کند جهان نیازاری ازو

خاقانی ازین کوچهٔ بیداد برو تسلیم کن این غمکده را شاد برو جانی ز فلک یافتهٔ بند تو اوست جان را به فلک باز ده آزاد برو

تیغ از تو و لبیک نهانی از من زخم از تو و تسلیم جوانی از من گر دل دهدت که جان ستانی از من از تو سر تیغ و جان فشانی از من

گر خاک ز من به اشک خون پالودن نالید، منال کو گه آسودن زینسان که فراق خواهدم فرسودن بر خاک ز من سایه نخواهد بودن

چون زندگی آفت است جانم گم کن چون سایه حجاب است نشانم گم کن چون بی‌تو سر و پای جهان نیست پدید بر زن سر غمزه و جهانم گم کن