در تیرگی حال من روشن به می دوست به هر حال و خرد دشمن به اکنون که عنان عمر در دست تو نیست در دست تو آن رکاب مرد افکن به

ای از پری و ماه نکوتر صد ره دیوانهٔ تو پری و گمراه تو مه از من چو پری هوش ربودی ناگه مردم به کسی چنین کند؟ لا والله

دی صبح دمان چو رفت سیاره به راه سیارهٔ اشک ریخت صد دلو آن ماه روز از دم گرگ تا برآمد ناگاه شد یوسف مشکین رسن سیمین چاه

خاقانی و روی دل به دیوار سیاه کز بام سپهر ملک بیرون شد ماه در گشت فلک چو بخت برگشت از شاه برگشت جهان چو شاه در گشت از گاه

خواهی که شود دل تو چون آئینه ده چیز برون کن از میان سینه حرص و دغل و بخل و حرام و غیبت بغض و حسد و کبر و ریا و کینه

خاقانی را بی‌قلم کاتب شاه انگشت شد انگشت و قلم ز آتش آه هم بی‌قلمش کاتب گردون صد راه بگریست قلم‌وار به خوناب سیاه

یاران جهان را همه از که تا مه دیدیم به تحقیق در این دیه از ده با همدگر اختلاط چون بند قبا دارند ولی نیند خال ز گره

گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل کانکه دلش می‌گوئی یک قطرهٔ خون است و هزار اندیشه

صبح است شراب صبح پرتو در ده زو هر جو جوهری است، جو جو در ده گر پیر کهن کهن خورد، رو در ده خاقانی نو رسیده را نو در ده

خاقانی عمر گم شد، آوازش ده دل هم به شکست می‌رود، سازش ده جان را که تو راست از فلک عاریتی منت مپذیر، عاریت بازش ده