تا کی به هوس چون سگ تازی تازی روباه صفت به حیله سازی سازی از لهو و لعب نه‌ای دمی واقف خویش ترسم که همه عمر به بازی بازی

آن سنگ‌دلی و سیم دندان که بدی ز آن خوشتری ای شوخ زبان دان که بدی در کار توام هزار چندان که بدم در خون منی هزار چندان که بدی

خاک ار ز رخت نور برد گه گاهی منزل به فلک برآورد چون ماهی ور سرو به قامتت رسد یک راهی بالا به زمین فروبرد چون چاهی

از کبر مدار در دل خود هوسی کز کبر به جائی نرسیده است کسی چون زلف بتان شکستگی پیدا کن تا صید کنی هزار دل هر نفسی

خاقانی اگر پند حکیمان خواندی پس نام زنان را به زبان چون راندی ای خواجه به بند زن چرا درماندی چون تخم غلام‌بارگی بفشاندی

چون مجلس عیش سازی استاد علی جان تو و قطرهٔ می قطربلی چون باز به طاعت آئی از پاک دلی یحیی‌بن معاذی و معاذ جبلی

تا بود جوانی آتش جان افزای جان باز چو پروانه بدم شیفته رای مرد آتش و اوفتاد پروانه ز پای خاکستر و خاک ماند از آن هر دو بجای

خاقانی اگر در کف همت گروی هان تا ز پی جاه، چو دونان ندوی فرزین مشو ای حکیم تا کژ نشوی آن به که پیاده باشی و راست روی

یک نیمه ز عمر شد به هر تیماری تا داد فلک به آخرم دلداری بر من فلکا تو را چه منت؟ باری تا عمر به نستدی ندادی یاری

نفسم جنب غرامت است ای دلجوی کو تیغ که غسل‌ها توان کرد بدوی جلاد منا!به آب آن تیغ دو روی یک راه ز من جنابت نفس بشوی