امروز به خشک جان تو مهمان منی جان پیش کشم چرا که جانان منی پیشت به دمی ز درد تو خواهم مرد دردت بکشم بیا که درمان منی

از شهر تو رفت خواهم ای شهرآرای جان را به وداع کوتهی روی بنمای از جور تو در سفر بیفشردم پای دل را به تو و تو را سپردم به خدای

روزی که سر زلف چو چوگان داری آسیمه دلم چو گوی میدان داری آن شب که همی رای به هجران داری آفاق به چشم من چو زندان داری

شب‌های سده زلف مغان‌فش داری در جام طرب بادهٔ دلکش داری تو خود همه ساله سدهٔ خوش داری تا زلف چلیپا و رخ آتش داری

هر نیمه شبم تبم مرتب بینی ناخن چو فلک، عرق چو کوکب بینی هر چاشتگهم کوفتهٔ تب بینی از تب خالم آبله بر لب بین

بیدل نیمی گر به رخت بنگرمی گمره نیمی گر به درت بگذرمی غمخوار توام کاش تو را درخورمی گر درخورمی تو را چرا غم خورمی

سیمرغ وصالی ای بت عالی رای دادی لقبم همای گیتی آرای من فارغم از دانهٔ هرکس چو همای تو نیز چو سیمرغ به کس رخ منمای

خاک شومی گرنه چنین خون خوریی نازت برمی گرنه چنین کافریی گر با دل من به دوستی درخوریی زین دیده بران دیده گرامی‌تریی

از عشق صلیب موی رومی رویی ابخاز نشین گشتم و گرجی کویی از بس که بگفتمش که مویی مویی شد موی زبانم و زبان هر مویی

خاقانی اگر شیوهٔ عشق آغازی یارانت خسند با خسان چون سازی تو چشمی اگر در تو خسی آویزد چندان مژه برزن که برون اندازی