تیمار جهان غصه خوری ارزد؟ نی دیدار بتان نوحه‌گری ارزد؟ نی بیچاره پیاده را که فرزین گردد فرزین شدنش نگون سری ارزد؟ نی

گر کشتنیم چنان کش از بهر خدای کز بنده شنوده باشی از روح افزای زان میگون لب و زان مژهٔ جان فرسای مستم کن و آنگه رگ جانم بگشای

خاقانی را طعنه زنی هرگاهی کو طلبد به نجوید راهی حقهٔ مرجان نشود هر ماهی از پس نه ماه نزاید ماهی

گر یک دو نفس بدزدم اندر ماهی تا داد دلی بخواهم از دل‌خواهی بینی فلک انگیخته لشکرگاهی از غم رصدی نشانده بر هر راهی

از بلبل گل پرست خوش سازتری کبکی و ز دراج خوش آوازتری در حسن ز طاووس سرافرازتری وز قمری نغز گوی طنازتری

من بودم و آن نگار روحانی روی افکنده در آن دو زلف چوگانی گوی خصمان به در ایستاده خاقانی جوی من در حرم وصال سبحانی گوی

از گردون بر نتابم این بی‌آبی خون شد دل و اشک آتشی سیمابی روزی به سرشک و نالهٔ چون دولاب آتش فکنم در فلک دولابی

خاقانی اگر بسیج رفتن داری در ره چو پیاده هفت مسکن داری فرزین نتوانی شدن اندیشم از آنک در راه بسی سپاه رهزن داری

ترسا صنمی کز پی هر غم‌خواری بر هر در دیری زده دارد داری ز آن زلف صلیب شکل دادی باری یک موی کزو ببستمی زناری

عمرم همه ناکام شد از بیکاری کارم همه ناساز شد از بی‌یاری ای یار مگر تو کار من بگذاری وی چرخ مگر تو عمر من باز آری