ای یافته از فضل خدا تمکینی گاهی که شود دچار با مسکینی باید که نوازشی بیابد از تو از جود رسانی به دلش تسکینی

تا آتش عشق را برافروخته‌ای همچون دل من هزار دل سوخته‌ای این جور و جفا تو از که آموخته‌ای کز بهر دل آتشین قبا دوخته‌ای

خاقانی اگر به آرزو داری رای نه دین به نوا داری و نه عقل به جای عقل از می همچو لعل سنگ اندر بر دین از زر گل پرست خار اندر پای

چون مرغ دلت پرید ناگه تو که‌ای؟ چون اسب تو سم فکند در ره تو که‌ای؟ بر تو ز وجود عاریت نام کسی است چون عاریه باز دادی آنگه تو که‌ای؟

بر سر کنم از عشق تو خاک همه کوی ای برده مرا آتش تو آب از روی من عاشق زار تو چنانم که مپرس تو لایق عشق من چنانی که مگوی

گفتم پس از آن روز وصال ای دلخواه شب‌های فراقت چه دراز آمد آه گفتا شب را در این درازی چه گناه شب روز وصال است که گردیده سیاه

تا زلف تو بر بست به رخ پیرایه بر عارض تو فکند مشکین سایه ای حور جنان تو پیش من راست بگو شیر تو که داده است، که بودت دایه؟

ای گشته دلم در غم تو صد پاره عیش و طرب از نزد رهی آواره من خود که بوم؟ کشته‌ای اندر غم تو شیران جهان چو روبهان بیچاره

ای با تو مرا دوستی سی روزه از خدمت تو وصل کنم دریوزه گفتی که چرا تو آب را نادیده ای جان جهان سبک کشیدی موزه

دیدم به ره آن مه خود و عید سپاه بر بسته نقاب و نو چنین باشد ماه در روزه مرا بیست و ششم بود از ماه دیدم رخ او روزه گشودم در راه