خاقانی را خون دل رز در ده دل سوخته را خام روان پز در ده آن آب دل افروز دل رز در ده صافی شده را درد زبان گز در ده

ای کرده ز نور رای تو دریوزه از قرص منیر رای تو هر روزه در زیر نگین جودت آورده فلک هرچه آمده زیر خاتم فیروزه

هر روز بود تو را جفایی نو نو تا جامهٔ صبر من بدرد جو جو یک ذره ز نیکیت ندیدم همه عمر بیرحم کسی تو آزمودم، رو رو

چشمم به گل است و مرغ دستان زن تو میلم به می است و رطل مرد افکن تو زین پس من و صحرای دل روشن تو من چون تو و تو چون من و من بی من تو

صد ساله ره است از طلب من تا تو در بادیهٔ طلب من آیم یا تو جانی به سه بوسه شرط کردم با تو شرطی به غلط نرفت ها من، ها تو

کو عمر؟ که داد عیش بستانم از او کو وصل؟ که درد هجر بنشانم از او کو یار؟ که گر پای خیالش به مثل بر دیده نهد دیده نگرانم از او

ای چشم بد آمده میان من و تو داده به کف هجر عنان من و تو از نطق فروبست زبان من و تو من دانم و تو درد نهان من و تو

دل هرچه کند عشق فزون آید از او شد سوخته بوی صبر چون آید از او شاید که سرشک خون برون آید از او کان رنگ بزد که بوی خون آید از او

تب کرد اثر در رخ و در غبغب تو مه زرد شد اندر شکن عقرب تو چون هست فسون عیسی اندر لب تو افسون لبت چون نجهاند تب تو

ای راحت سینه، سینه رنجور از تو وی قبلهٔ دیده، دیده مهجور از تو با دشمن من ساخته‌ای دور از من با دوری تو سوخته‌ام دور از تو