هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا

برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

گر من نه به دل داغ برافکنده‌امی با تو ز غم آزاد و تو را بنده‌امی ور من نه ز دست چرخ پر کنده‌امی رد پای تو کشته و به تو زنده‌امی

دود تو برون شود ز روزن روزی مرغ تو بپرد از نشیمن روزی گیرم که به کام دوست باشی دو سه سال ناکام شوی به کام دشمن روزی

ای زلف بتم عقرب مه جولانی جادو صفتی گرچه به ثعبان مانی آخر نه بهشت حسن را رضوانی دوزخ چه نهی در جگر خاقانی

راهی که در او خنگ فلک لنگ شدی از وسعت او دل جهان تنگ شدی در خدمت وصل تو روا داشتمی هر گامی مرا هزار فرسنگ شدی

خاقانی اگر سر زدهٔ یار آیی در سرزدگی مگر کله دار آیی میکوش که گم کردهٔ دلدار آیی کر گمشدگی مگر پدیدار آیی

در مجلس باده گر مرا یاد کنی غمگین دل من به یاد خود شاد کنی بیداد به یکسو نهی و داد کنی وز بندگی و محنتم آزاد کنی

سلطانی و طغرای تو نیکو رویی رویت زده پنج نوبت نیکویی در خاقانی نظر کن از دل جویی کو خاک تو و تو آفتاب اویی

خاقانی را همیشه بیغاره زنی هم نیش به جان او چو جراره زنی اندر غم تو دلم دو صد پاره شده است صد شعله بر این دل دوصد پاره زنی