بنمود بهار تازه رخسار ای دل بر باد نهاده باده پیش آر ای دل اکنون که گشاد چهره گلزار ای دل ما و می گلرنگ و لب یار ای دل

ای بدر همال قدر خورشید جمال کیوان دل مشتری رخ زهره مثال قوس ابرو و عقرب خطی و تیر خصال پروین دندان، سهیل تن، جوزا فال

خاقانی را دلی است چون پیکر تیغ رخ چون حلی و سرشک چون گوهر تیغ تهدید سر تیغ دهی کو سر تیغ تا دست حمایل کند اندر بر تیغ

از صحبت همدمان این دور خلاف گویم سخنی اگر نگیری به گزاف چون شیشهٔ ساعت است پیوسته به هم دلها همه پرغبار و درها همه صاف

در عشق تو شد موی زبانم به گزاف کان موی میان ز غم دلم کرد معاف بر هر سر موی من غمت راست مصاف موئی شده‌ام به وصف تو موی شکاف

نه خاک توام به آدمی کردهٔ عشق نه مرغ توام به دانه پروردهٔ عشق پس بر چو منی پرده دری را مگزین کآهنگ شناس نیست در پردهٔ عشق

ای درد چو بی‌درد ز حالم غافل بر گردن او بستهٔ مهری از دل بر سر دهمت خاک ز انصاف دمی در گردن حق که دید دست باطل

خاقانی اگرچه خاک توست ای مهوش چون آتش و آب و باد باشد سرکش چندان باد است در سر خاکی او کان را نبرد آب و نسوزد آتش

خاقانی اسیر توست مازار و مکش صیدی است فکندهٔ تو بردار و مکش مرغی است گرفتهٔ تو مگذار و مکش گر بگریزد به بند باز آر و مکش

ای گشته خجل ز آن رخ گلگون گل و شمع وز رشک تو در سرشک و در خون گل و شمع من در هوس آن رخ هم‌چون گل و شمع گردیده چو سرد و گرم هم‌چون گل و شمع