خاقانی اگر یار نماید رخسار رخسار چو زر به ناخنان خسته مدار از ناخن و زر چهره برناید کار کز تو همه زر ناخنی خواهد یار

چون زاغ سر زلف تو پرواز کند در باغ رخت به کبر پر باز کند در باغ تو زان زاغ پرانداز کند تا بر گل تو بغلطد و ناز کند

ای از دل دردناک خاقانی شاد غمهای تو کرد خاک خاقانی باد روزی که کنی هلاک خاقانی یاد برخی تو جان پاک خاقانی باد

ای بت علم سیه ز شب صبح ربود برخیز و می صبوحی اندر ده زود بردار ز خواب نرگس خون‌آلود برخیز که خفتنت بسی خواهد بود

خاقانی هر شبت شبستان نرسد تو مفلسی این نعمتت آسان نرسد هر شب طلب وصل که روئین دژ را هر روز سفندیار مهمان نرسد

آن شب که دلم نزد تو مهمان باشد جانم همه در روضهٔ رضوان باشد جانم بر توست لیک فرمان باشد کامشب تن من نیزد بر جان باشد

چون رایت حسن تو بر افلاک زنند عشاق تو آتش اندر املاک زنند ای عالم جان ولایت دل مگذار تا پیرهن شاهد جان چاک زنند

رخسارهٔ عاشقان مزعفر باید ساعت ساعت زمان زمان‌تر باید آن را که چو مه نگار در بر باید دامن دامن، کله کله زر باید

دلها همه در خدمت ابروی تو اند جان‌ها همه صید چشم جادوی تو اند ترکان ضمیر من به شب‌های دراز جوبک زن بام زلف هندوی تو اند

تا زخم مصیبت دل خاقانی آزرد از نالهٔ او جهان بنالید به درد از بس که طپانچه زد فرا روی چو ورد روش چو فلک کبود و چون مه شد زرد